ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
270
الطبقات الكبرى ( فارسي )
( 1 ) مردم نشود گوشت و چربى و روغن نخورد . واقدى از معمر ، از ابن طاوس نقل مىكند * عمر نه روغن و نه گوشت چرب خورد تا گرفتارى مردم بر طرف شد . عبد الله بن نمير از عبيد الله ، از ثابت بنانى ، از انس بن مالك نقل مىكند * در قحط سال رماده عمر گاهى نان و روغن زيتون مىخورد و خوردن گوشت و چربى را بر خود حرام كرده بود شكمش صدا مىكرد و او با انگشت خود به آن مىزد و مىگفت : هر چه مىخواهى صدا كن ، چيز ديگرى براى تو نخواهد بود تا مردم از اين گرفتارى بيرون آيند . سعد بن منصور هم از عبد الرحمن بن ابو بكر نقل مىكند * عمر بن خطاب به شكم خود مىگفته است تا هنگامى كه چربى و گوشت گران است ناچار بايد از همين روغن زيتون بخورى . يزيد بن هارون از محمد بن مطرف ، از زيد بن اسلم ، از پدرش نقل مىكند كه مىگفته است * در سال رماده گوشت و روغن بسيار گران شد . نخست عمر مىخورد و چون كم شد گفت : ديگر نخواهم خورد تا هنگامى كه مردم بتوانند بخورند و روغن زيتون مىخورد ، اسلم مىگويد ، عمر مىگفت : براى اينكه گرمى و حرارت آن كم شود آن را بپز و من زيتون را براى او مىپختم و مىخورد و شكمش صدا مىكرد و مىگفت : صدا كن . نه ، به خدا سوگند گوشت و چربى ديگرى تا مردم نخورند نخواهى خورد . فضل بن دكين از عمر بن عبد الرحمن بن اسيد بن عبد الرحمن بن زيد بن عمر بن خطاب ، از زيد بن اسلم ، از پدرش ، از اسلم نقل مىكند عمر بن خطاب در قحط سال رماده گوشت را بر خود حرام كرد و گفت : نخواهم خورد تا هنگامى كه مردم بتوانند از آن بخورند . گويد ، عبيد الله بن عمر بزغالهاى داشت كه آن را در تنور نهاد و كباب كرد و بوى آن را عمر فهميد و گفت خيال نمىكنم كسى از خانوادهء من جرأت انجام دادن اين كار را داشته باشد و عمر همراه تنى چند از اصحابش بوده است ، گويد ، به من ( اسلم ) گفت : برو بنگر كه اين بو از كجاست ، و چون آن را در تنور يافتم ، عبيد الله گفت : خداوند رازهايت را آشكار نسازد ، راز مرا آشكار مساز . عمر هم مىدانست كه من هرگز به او دروغ نمىگويم ، ناچار عبيد الله آن را بيرون آورد و در مقابل پدر نهاد و از او پوزش خواست و گفت بدون اطلاع او صورت گرفته است ، و اين بزغاله از پسرم بود و در عين حال بسيار هوس و اشتهاى گوشت داشتيم .